العلامة المجلسي
919
حياة القلوب ( فارسي )
عرض كرد : خداوندا ! چگونه ترسان نباشم ، كردهام آنچه مىدانى ومىدانم كه تو عادلى ، وستم ستمكارى از تو نمىگذرد . حق تعالى وحى فرمود به أو : اى داود ! توبه كن . عرض كرد : خداوندا ! چگونه توبهء من قبول مىشود وصاحب حق زنده نيست كه از أو برائت ذمّت خود را بطلبم . حق تعالى فرمود : برو به نزد قبر أوريا تا أو را براي تو زنده كنم وسؤال كن از أو كه ببخشد بر تو تا من تو را بيامرزم . عرض كرد : پروردگارا ! اگر نبخشد چه كنم ؟ فرمود : من سؤال مىكنم كه تو را ببخشد . پس آن حضرت روانه شد به جانب قبر أوريا ومىگريست وتلاوت زبور مىكرد ، وچون آن حضرت تلاوت زبور مىنمود هيچ سنگ ودرخت وكوه ومرغ ودرنده نمىماند مگر آنكه با أو هم آواز مىشدند ، پس بر اين حال رفت تا به كوهى رسيد كه در آن كوه غارى بود ودر آنجا پيغمبر عابدى بود كه أو را « حزقيل » مىگفتند ، چون حزقيل صداى كوهها وجانوران را شنيد دانست كه داود عليه السّلام مىآيد گفت : اين پيغمبر گناهكار است . چون داود به نزد آن غار رسيد گفت : اى حزقيل ! مرا رخصت مىدهى كه به نزد تو بالا آيم ؟ گفت : نه ، زيرا كه تو گناهكارى . پس گريهء آن حضرت زيادة شد ، حق تعالى وحى فرستاد بسوى حزقيل عليه السّلام كه : اى حزقيل ! سرزنش مكن داود را به خطاى أو واز من عافيت بطلب كه اگر تو را به خود بگذارم تو نيز گناه خواهى كرد . پس حزقيل برخاست دست آن حضرت را گرفت وبسوى خود برد ، پس داود عليه السّلام گفت : اى حزقيل ! هرگز قصد گناه كردهاى ؟ گفت : نه . پرسيد : هرگز تو را عجبي حاصل شده است از عبادتي كه مىكنى ؟